عارف وسط خطابۀ توحیدش
زاهد بعد از نماز پرتردیدش
سر میگذارد آسمان بر آستانت
غرقیم در دریای لطف بیکرانت
نه از جرم و عقاب خود میترسم
نه از کمیِ ثواب خود میترسم
هميشه بازی دنيا همين نمیماند
بساط غصب در آن سرزمين نمیماند
نه از سر درد، سینه را چاک زدیم
نه با دل خود، سری به افلاک زدیم
از لحظۀ پابوس، بهتر، هيچ حالی نيست
شيرينیِ اين لحظهها در هر وصالی نيست
بیخواب پی همنفسی میگردد
بیتاب پی دادرسی میگردد
توبۀ من را شکسته اشتباه دیگری
از گناهی میروم سوی گناه دیگری