رنگ سیاه و سرخِ تو را دارند
اینروزها تمام خیابانها
گفتند به من که از سفر میآیی
من منتظرم، بگو اگر میآیی
کوچههامان پر از سیاهی بود
شهر را از عزا درآوردند
بر دامن او، گردِ مدارا ننشست
سقّا، نفسی ز کار خود وا ننشست
حی علی الفلاح که گل کرده بعثتش
باید نماز بست نمازی به قامتش