به شهر کوفه غریبم من و پناه ندارم
به غیر دربهدریها پناهگاه ندارم
سر تا به قدم آینۀ حسن خدایی
کارش ز همه خلق جهان عقدهگشایی
دری که بین تو و دشمن است خیبر نیست
وگرنه مثل علی هیچکس دلاور نیست
ای همه جا یار رسولِ خدا
محرم اسرار رسولِ خدا
هجده بهار رفت زمین شرمسار توست
آری زمین که هستی او وامدار توست
تا یوسف اشکم سَرِ بازار نیاید
کالای مرا هیچ خریدار نیاید