او خستهترین پرندهها را
در گرمی ظهر سایه میداد
مرا مباد که با فخر همنشین باشم
غریبوار بمیرم، اگر چنین باشم
چشمهایم را به روی هرکه جز تو بود بست
قطرۀ اشکی که با من بوده از روز الست
با داغ مادرش غم دختر شروع شد
او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد
صدای کیست چنین دلپذیر میآید؟
کدام چشمه به این گرمسیر میآید؟