مشتاق و دلسپرده و ناآرام
زین کرد سوی حادثه مَرکب را
آن صبح سراسر هیجان گفت اذان را
انگار که میدید نماز پس از آن را
صدای پای شما... نه، صدای بال میآید
کسی فراتر از امکان و احتمال میآید
جهان نبود و تو بودی نشانۀ خلقت
همای اوج سعادت به شانۀ خلقت
گفتم به گل عارض تو کار ندارد؛
دیدم که حیایی شررِ نار ندارد