کلامش سنگها را نرم میکرد
دلِ افسردگان را گرم میکرد
با یک تبسم به قناریها زبان دادی
بالی برای پر زدن تا بیکران دادی
آن صبح سراسر هیجان گفت اذان را
انگار که میدید نماز پس از آن را
صدای پای شما... نه، صدای بال میآید
کسی فراتر از امکان و احتمال میآید
جهان نبود و تو بودی نشانۀ خلقت
همای اوج سعادت به شانۀ خلقت
ای بسته به دستِ تو دل پیر و جوانها
ای آنکه فرا رفتهای از شرح و بیانها