چیست این چیست که از دشت جنون میجوشد؟
گل به گل، از ردِ این قافله خون میجوشد
تو کیستی که ز دستت بهار میریزد
بهار در قدمت برگ و بار میریزد
قرآن که کلام وحده الا هوست
آرامش جان، شفای دلها، در اوست
نفسی به خون جگر زدم، که لبی به مرثیه وا کنم
به ضریحِ گمشده سر نهم، شبِ خویش وقف دعا کنم