ای حضرت خورشید بلاگردانت
ای ماه و ستاره عاشق و حیرانت
خورشید که بوسه بر رخ خاور زد
در سینه دلش مثل پرستو پر زد
هر کس که شود پاک سرشت از اینجاست
تعیین مسیر سرنوشت، از اینجاست
ماهی، که عجبتر است از «کهف و رقیم»
جبریل بر آستان او هست مقیم
گفتم به گل عارض تو کار ندارد؛
دیدم که حیایی شررِ نار ندارد
از جوش مَلَک در این حرم هنگامهست
اینجاست که هر فرشته، گلگون جامهست
حُسنت، به هزار جلوه آراسته است
زیباییات از رونق مه کاسته است
چشم تو نوازشگر و مهرافروز است
در عمق نگاه تو غمی جانسوز است
شب در سکوت کوچه بسی راه رفته بود
امواج مد واقعه تا ماه رفته بود