سرباز نه، این برادران سردارند
پس این شهدا هنوز لشکر دارند
«اَلا یا اَیها السّاقی اَدِر کأسا و ناوِلها»
که درد عشق را هرگز نمیفهمند عاقلها
آهسته میآید صدا: انگشترم آنجاست!
این هم کمی از چفیهام... بال و پرم آنجاست
با یک تبسم به قناریها زبان دادی
بالی برای پر زدن تا بیکران دادی
ای قوم به حج آمده در خویش نپایید
از خود بهدرآیید که مهمان خدایید
دل را به نور عشق صفا میدهد نماز
جان را به ياد دوست جلا میدهد نماز
ای بسته به دستِ تو دل پیر و جوانها
ای آنکه فرا رفتهای از شرح و بیانها
دلم میخواست عطر یاس باشم
کنار قاسم و عباس باشم
بهار آمد بهار من نیامد
گل آمد گلعذار من نیامد
از دید ما هر چند مشتی استخوان هستید
خونید و در رگهای این دنیا روان هستید