ای لحظهبهلحظه در تماشای همه
دیروزی و امروزی و فردای همه
ای کاش مرا گلایه از بخت نبود
یک لحظه خیالم از خودم تخت نبود
امروز که انتهای دنیای من است
آغاز تمام آرزوهای من است
با بال و پری پر از کبوتر برگشت
هم بالِ پرندههای دیگر برگشت
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
یک دختر و آرزوی لبخند که نیست
یک مرد پر از کوه دماوند که نیست
چشم همه چشمههای جوشان به خداست
باران، اثر نگاه دهقان به خداست
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
با هر نفسم به یاد او افتادم
دنیا همه رفت و او نرفت از یادم
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید