برخاستم از خواب اما باورم نیست
همسنگرم! همسنگرم! همسنگرم! نیست
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
خبر این بود که یک سرو رشید آوردند
استخوانهای تو را در شب عید آوردند
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
الهی بهر قربانی به درگاهت سر آوردم
نه تنها سر، برایت بلکه از سر بهتر آوردم
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید