کمر بر استقامت بسته زینب
که یکدم هم ز پا ننشسته زینب
بهسوی علقمه رفتم که تشنهکام بیایم
وَ سر گذاشته بر دامن امام بیایم
نوای کاروانت را شنیدم
دوباره سوی تو با سر دویدم
مثل پرندهای که بیبال و پر بماند
فرزند رفته باشد اما پدر بماند
فکر میکردم که قدری استخوان میآورند
بعد فهمیدم که با تابوت، جان میآورند
بیاور با خودت نور خدا را
تجلیهای مصباح الهدی را
گفتم سر آن شانه گذارم سر خود را
پنهان کنم از چشم تو چشم تر خود را