خوشا آنان که چرخیدند در خون
خدا را ناگهان دیدند در خون
خواهرش بر سینه و بر سر زنان
رفت تا گیرد برادر را عنان
قندیل و شمعدان و چراغان
آیینه و بلور و کبوتر
بهنام او که دل را چارهساز است
به تسبیحش زمین، مُهر نماز است
کوه آهسته گام برمیداشت
پیکر آفتاب بر دوشش
جاده ماندهست و من و اين سر باقى مانده
رمقی نيست در اين پيکر باقى مانده