بر شانۀ یارش بگذارد سر را
بردارد اگر او قدمی دیگر را
ای بستۀ تن! تدارک رفتن کن
تاریک نمان، چشم و دلی روشن کن
انگار پی نان و نوایید شما
چون مردم کوفه بیوفایید شما
حُر باش و ادب به زادۀ زهرا کن
خود را چو زهیر، با حیا احیا کن
دستی كه طرح چشم تو را مست میكشید
صد آسمان ستاره از آن دست میكشید
گفتم به گل عارض تو کار ندارد؛
دیدم که حیایی شررِ نار ندارد