سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
تشنگان را سحاب پیدا شد
رحمت بیحساب پیدا شد
بیا باران شو و جاری شو و بردار سدها را
به پیکارِ «نخواهد شد» بیاور «میشود»ها را
مدینه حسینت کجا میرود؟
اگر میرود، شب چرا میرود؟
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را