آن روز با لبخند تا خورشید رفتی
امروز با لبخند برگشتی برادر
خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
قریه در قریه پریشان شده عطر خبرش
نافۀ چادر گلدار تو با مُشک تَرَش
گفتم سر آن شانه گذارم سر خود را
پنهان کنم از چشم تو چشم تر خود را
پرنده کوچ نکردهست زیر باران است
اگرچه سنگ ببارد وگرچه طوفان است