سرم را میزنم از بیکسی گاهی به درگاهی
نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی
یکی ز خیل شهیدان گوشهٔ چمنش
سلام ما برساند به صبح پیرهنش
قرار بود که عمری قرار هم باشیم
که بیقرار هم و غمگسار هم باشیم
کیست تا کشتی جان را ببرد سوی نجات
دست ما را برساند به دعای عرفات