تا آسمانت را کمی در بر بگیرد
یک شهر باید عشق را از سر بگیرد
در شهر مرا غیر شما کار و کسی نیست
فریاد اگر هم بکشم دادرسی نیست
هر دم از دامن ره، نوسفری میآمد
ولی این بار دگرگون خبری میآمد
نه جسارت نمیکنم اما
گاه من را خطاب کن بانو
نشسته سایهای از آفتاب بر رویش
به روی شانهٔ طوفان رهاست گیسویش
دور و بر خود میكشی مأنوسها را
اِذن پریدن میدهی طاووسها را