بادها عطر خوش سیب تنش را بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند
چشمهایت روضه خوانی میکند
اشکها را ساربانی میکند
آنجا كه حرف توست دگر حرف من كجاست؟
در وصل جای صحبت از خویشتن كجاست؟
این جشنها برای من آقا نمیشود
شب با چراغ عاریه فردا نمیشود!
تا آسمانت را کمی در بر بگیرد
یک شهر باید عشق را از سر بگیرد
در شهر مرا غیر شما کار و کسی نیست
فریاد اگر هم بکشم دادرسی نیست
برگرد ای توسل شبزندهدارها
پایان بده به گریۀ چشمانتظارها
جايی برای كوثر و زمزم درست كن
اسما برای فاطمه مرهم درست كن
نه جسارت نمیکنم اما
گاه من را خطاب کن بانو
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفرهٔ دستش کریم بود
خورشید بود و جانب مغرب روانه شد
چون قطره بود و غرق شد و بیکرانه شد
دور و بر خود میكشی مأنوسها را
اِذن پریدن میدهی طاووسها را