ای شکوه کهکشانها پیشِ چشمانت حقیر
روح خنجر خوردهام را از شب مطلق بگیر
تو آن عاشقترین مردی که در تاریخ میگویند
تو آن انسانِ نایابی که با فانوس میجویند
مهمون از راه اومده شهر شده آماده
بازم امشب تو حرم غلغله و فریاده
رها شد دست تو، امّا دل تو...
کنار ساحل دریا، دل تو...
تا از دل ابر تیره بیرون نشوید
چون ماه چراغ راه گردون نشوید
بازآ که غم زمانه از دل برود
خواب از سر روزگار غافل برود
ماجرا این است کمکم کمّیت بالا گرفت
جای ارزشهای ما را عرضۀ کالا گرفت
بی خون تو گل، رنگ بهاران نگرفت
این بادیه بوی سبزهزاران نگرفت
امام عشق را ماه منیری
وفاداران عالم را امیری
هرچند ز غربتت گزند آمده بود
زخمت به روانِ دردمند آمده بود