نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
ای قوم به حج آمده در خویش نپایید
از خود بهدرآیید که مهمان خدایید
دل را به نور عشق صفا میدهد نماز
جان را به ياد دوست جلا میدهد نماز
قندیل و شمعدان و چراغان
آیینه و بلور و کبوتر
بهار آمد بهار من نیامد
گل آمد گلعذار من نیامد
کوه آهسته گام برمیداشت
پیکر آفتاب بر دوشش
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند
باز این چه شورش است، مگر محشر آمده
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده
جاده ماندهست و من و اين سر باقى مانده
رمقی نيست در اين پيکر باقى مانده