هنوز ماتم زنهای خونجگر شده را
هنوز داغ پدرهای بیپسر شده را
زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کردهاند اردیبهشتی میرسد از راه
نتوان گفت که این قافله وا میماند
خسته و خُفته از این خیل جدا میماند
لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
تا درد خویش با تو بگوییم موبهمو