مهمان ضیافت خطر هیچ نداشت
آنگاه که میرفت سفر هیچ نداشت
چه روضهایست، که دلها کبوتر است اینجا
به هر که مینگرم، محو دلبر است اینجا
بر مزاری نشست و پیدا شد
حس پنهان مادر و فرزند
اذانی تازه کرده در سرم حسّ ترنم را
ندای ربّنا را، اشک در حال تبسم را
صدای ذکر تو شب را فرشتهباران کرد
حضور تو لب «شیراز» را غزلخوان کرد