از آغاز محرم تا به پایان صفر باران
نشسته بر نگاه اشکریز ما عزاداران
سر تا به قدم عشق و ارادت بودی
همسنگر مردی و رشادت بودی
در خاک دلی تپنده باقی ماندهست
یک غنچۀ غرق خنده باقی ماندهست
کو خیمۀ تو؟ پلاک تو؟ کو تَنِ تو؟
کو سیمای خدایی و روشنِ تو؟
خورشید به قدر غم تو سوزان نیست
این قصّۀ جانگداز را پایان نیست
میداد نسيم سحری بوی تنت را
از باد شنيدم خبر آمدنت را
شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
اینگونه زخمخورده و بیسر بیاورم