شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

بی‌وفایی یار

تا آه سینه سوزی، از قلب من برآید
هر دم هزار نوبت، جانم ز تن برآید

بس کوه غصه بردم، بس خون دل که خوردم
پیوسته از لبم جان جای سخن برآید...

از بی‌وفایی یار، این بود قسمت من
من گریه‌کن بمیرم، او خنده‌زن برآید...

امروز بین حجره، فردا کنار کوچه
فریاد غربت من از این بدن برآید

نیکوست زهر دشمن در راه دوست کز من
هم ساختن به آتش، هم سوختن برآید

از بس‌که رفتم از تاب، از بس‌که گشته‌ام آب
فریاد آه آهم از پیرهن برآید

جا دارد از غم من هنگام دفن این تن
خون در لحد بجوشد اشک از کفن برآید...