سفر بسیار کردم تا رسیدن را بیاموزم
زمین خوردم که روزی پر کشیدن را بیاموزم
مثل پرندهای که بیبال و پر بماند
فرزند رفته باشد اما پدر بماند
فکر میکردم که قدری استخوان میآورند
بعد فهمیدم که با تابوت، جان میآورند
شعله باش اما چنین بر آشیان خود مزن
دود کن خود را ولی در دودمان خود مزن
گفتم سر آن شانه گذارم سر خود را
پنهان کنم از چشم تو چشم تر خود را