اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
این آفتاب مشرقی بیکسوف را
ای ماه! سجده آر و بسوزان خسوف را
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را