گنجشکان باغ را اجابت کردند
از باغ پس از خزان عیادت کردند
از کوی تو ای قبلۀ عالم! نرویم
با دست تهی و دل پُر غم نرویم
از باغ، گل و گلاب را میبردند
گلهای نخورده آب را میبردند
گفت آن که دل تیر ندارد برود
یا طاقت شمشیر ندارد برود
ما عشق تو را به سینه اندوختهایم
در آتش عشق، بال و پر سوختهایم