با فرق شکسته، دل خون، چهرۀ زرد
از مسجد کوفه باز میگردد مرد
موعود خدا، مرد خطر میخواهد
آری سفر عشق، جگر میخواهد
خوش وقت کسی که عبرتاندیش شود
آگاهی او بیشتر از پیش شود
ای آرزویت دراز و فرصت کوتاه!
هم گوش به زنگ باش و هم چشم به راه
رویش را قرص ماه باید بکشد
چشمانش را سیاه باید بکشد
در سایۀ این حجاب نوری ازلیست
هر چند زن است اما آواش جلیست
افسوس که این فرصت کوتاه گذشت
عمر آمد از آن راه و از این راه گذشت
هر چند ستاره غرق اشک و آه است
خورشید، دلش گرفتهتر از ماه است
راضی به جدايی از برادر نشده
با چند اماننامه کبوتر نشده