ای آنکه حدیث تو شنفتن دارد
گل با رخ خوب تو شکفتن دارد
توفیق اگر دلیل راهت باشد
یا پند دهندهای گواهت باشد
آیینۀ وحی و آیت بیداریست
کارش همه دلنوازی و دلداریست
فارغ نگذار نَفْس خود را نَفَسی
تا بندهٔ نفس سرکشی در قفسی
کم نیست گل محمدی در باغش
گلهای بهشتند همه مشتاقش
آن سوی حصار را ببینیم ای کاش
آن باغ بهار را ببینیم ای کاش
یک لحظه شدیم خیره تا در چشمت
دیدیم تمام درد را در چشمت
بیآن که چو موج، در تلاطم باشی
با صبر و رضا، غرق تبسم باشی
تا کی به خروش و خشم، کاری کردن؟
مانند سپند بیقراری کردن؟
با خلق اگرچه زندگی شیرین است
ای دوست! طریق سربلندی این است
قد قامت تو کلام عاشورا بود
آمیخته با قیام عاشورا بود
با تیر غم و بلا، نشانش نکند
حیران زمین و آسمانش نکند
سجادهٔ اشک تو به هر جا باز است
صد جاده به سمت آسمانها باز است
هرگز نگذاشت تا ابد شب باشد
او ماند که در کنار زینب باشد
آنجا که سکوت مرگ و استبداد است
خون شهدا، رساترین فریاد است
میخواهی اگر روشنی آب شوی
یا در شب تیره مثل مهتاب شوی
بیزارم از آن حنجره کو زارت خواند
چون لاله عزیز بودی و خوارت خواند
آگه چو شد از حالت بیماری او
دامن به کمر بست پیِ یاری او
مگذار اسیر اشک و آهت باشیم
در حسرت یک گوشه نگاهت باشیم
در بادیه، گام تا خداوند بزن
خود را به رضای دوست، پیوند بزن
از دوست اگر دوست تمنا نکنی
این پنجره را به روی خود وانکنی