رخصت بده از داغ شقایق بنویسم
از بغض گلوگیر دقایق بنویسم
قلم به دست گرفتم که ماجرا بنویسم
غریبوار پیامی به آشنا بنویسم
مَردمِ كوچههای خوابآلود، چشم بیدار را نفهمیدند
مرد شبگریههای نخلستان، مرد پیكار را نفهمیدند
بگو که یکشبه مردی شدی برای خودت
و ایستادهای امروز روی پای خودت