سالها شهر در اعماق سیاهی سخت است
روز و شب بگذرد اما به تباهی سخت است
ای آفتاب طالع و ای ماه در حجاب!
ای بدرِ نور یافته در ظلِّ آفتاب!
آب از دست تو آبرو پیدا کرد
مهتاب، دلِ بهانهجو پیدا کرد
هزار سال گذشت و هزار بار دگر،
تو ایستادهای آنجا در آستانۀ در!
گفتم از کوه بگویم قدمم میلرزد
از تو دم میزنم اما قلمم میلرزد