در باغ دعا اگر بهار است از اوست
هر شاخه اگر شکوفهبار است از اوست
به بوسه بر قدمت چشم من حسادت داشت
به حیرتم که چرا خاک این سعادت داشت؟
بر سر درِ آسمانیِ این خانه
دیدم مَلَکی نشسته چون پروانه
ذكر پابوس شما از لب باران میریخت
ابر هم زير قدمهای شما جان میريخت
اگرچه غايبى، امّا حضورِ تو پيداست
چه غيبتىست؟ كه عطرِ عبور تو پيداست
اگرچه «تحتِ کسا» یک حدیث جای تو بود
همیشه قلب رسول خدا کسای تو بود
گهواره نیست کودکیات را فلک؟ که هست
فرمانبر تو نیست سما تا سمک؟ که هست
تا گل به نسیم راه در میآید
از خاک بوی گیاه در میآید
گلخندهای که مهر به ماه خدا کند
از پای روز، حلقۀ شب را جدا کند
توان واژه کجا و مدیح گفتن او؟
قلم، قناری گنگیست در سرودن او
ﮔﻠﻮﯼ ﺑﺎﺩﯾﻪ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﺸﻨﻪﺗﺮ ﻣﯽﮔﺸﺖ
ﭼﻮ ﺗﺎﻭﻟﯽ ﺯ ﻋﻄﺶ، ﺍﺯ ﺳﺮﺍﺏ ﺑﺮﻣﯽﮔﺸﺖ