هميشه بازی دنيا همين نمیماند
بساط غصب در آن سرزمين نمیماند
او غربت آفتاب را حس میکرد
در حادثه، التهاب را حس میکرد
از لحظۀ پابوس، بهتر، هيچ حالی نيست
شيرينیِ اين لحظهها در هر وصالی نيست
مهمان ضیافت خطر هیچ نداشت
آنگاه که میرفت سفر هیچ نداشت
خونین پَر و بالیم؛ خدایا! بپذیر
هرچند شکستهایم، ما را بپذیر
عاشقان را سر شوريده به پيكر عجب است
دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است!
آیینه و آب، حاصل یاد شماست
آمیزۀ درد و داغ، همزاد شماست
رفتم من و، هوای تو از سر نمیرود
داغ غمت ز سینهٔ خواهر نمیرود