«صبح نزدیک است» پیغامی چنین آورده بود
قاصدی که آسمان را بر زمین آورده بود
اگر مجال گریزت به خانه هم باشد
برای اینکه نمیرد حیات، میمانی
در های و هوی باد و در آرامش باران
ریشه دواندم از گذشته تا همین الان
بی تو چگونه میشود از آسمان نوشت؟
از انعکاس سادۀ رنگینکمان نوشت؟
عمری به فکر مردمان شهر بودی
اما کسی حالا به فکر مادرت نیست
میرود از آن سَرِ دنیا خبر میآورد
شعر در وصف تو باشد بال در میآورد
هر آب که جاری اَست چون خون سرخ است
هر شاخه که سبز بود، اکنون سرخ است