گفتند به من که از سفر میآیی
من منتظرم، بگو اگر میآیی
کوچههامان پر از سیاهی بود
شهر را از عزا درآوردند
از فرّ مقدم شه دین، ختم اوصیا
آفاق، با بَها شد و ایّام، با صفا
به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه برنگذرد
حی علی الفلاح که گل کرده بعثتش
باید نماز بست نمازی به قامتش