گفتند به من که از سفر میآیی
من منتظرم، بگو اگر میآیی
این زن کسی را ندارد تا سوگواری بیاید؟
یک گوشه اشکی بریزد یا از کناری بیاید؟
کوچههامان پر از سیاهی بود
شهر را از عزا درآوردند
به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه برنگذرد
حی علی الفلاح که گل کرده بعثتش
باید نماز بست نمازی به قامتش