روزی که عطش به جان گلها افتاد
از جوش و خروش خویش، دریا افتاد
تو با آن خستهحالی برنگشتی
دگر از آن حوالی برنگشتی
غم کهنۀ در گلویم حسین است
دم و بازدم، های و هویم حسین است
دریا بدون ماه تلاطم نمیکند
تا نور توست، راه کسی گم نمیکند
در تیررس است، گرچه از ما دور است
این مشت فقط منتظر دستور است
معشوق علیاکبری میطلبد
گاهی بدن و گاه سری میطلبد