عارف وسط خطابۀ توحیدش
زاهد بعد از نماز پرتردیدش
الهی اکبر از تو اصغر از تو
به خون آغشتگانم یکسر از تو
سر میگذارد آسمان بر آستانت
غرقیم در دریای لطف بیکرانت
نه از جرم و عقاب خود میترسم
نه از کمیِ ثواب خود میترسم
نه از سر درد، سینه را چاک زدیم
نه با دل خود، سری به افلاک زدیم
ای ز داغِ تو روان، خون دل از دیدۀ حور!
بیتو عالم همه ماتمکده تا نفخۀ صور
بیخواب پی همنفسی میگردد
بیتاب پی دادرسی میگردد
توبۀ من را شکسته اشتباه دیگری
از گناهی میروم سوی گناه دیگری
گفت: ای گروه! هر که ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما...