او خستهترین پرندهها را
در گرمی ظهر سایه میداد
قدم در دفاع از حرم برندارد
سپاھی که تیغ دودَم برندارد
ای بهانۀ عزیز!
فرصت دوبارهام!
پر کشیدهام، چه خوب!
میپرم به اینطرف، به آن طرف
دشت
گامهای جابر و عطیّه را
ای نسیم صبحدم که از کنار ما عبور میکنی
زودتر اگر رسیدی و
آفتاب، پشت ابرهاست
در میانههای راه
با داغ مادرش غم دختر شروع شد
او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد
پل، بهانهای معلّق است
تا به اتّفاق هم از آن گذر کنیم