بر شانۀ یارش بگذارد سر را
بردارد اگر او قدمی دیگر را
ای بستۀ تن! تدارک رفتن کن
تاریک نمان، چشم و دلی روشن کن
همنوا بود با چکاچک من
غرّش آسمان و هوهوی باد
انگار پی نان و نوایید شما
چون مردم کوفه بیوفایید شما
عشق تو در تمامی عالم زبانزد است
بیعشق، حال و روز زمین و زمان بد است
حُر باش و ادب به زادۀ زهرا کن
خود را چو زهیر، با حیا احیا کن
خاکریز شیعه و سنی در این میدان یکیست
خیمهگاه تفرقه با خانهٔ شیطان یکیست
حقیقت مثل خورشید است در یک صبح بارانی
نمیماند به پشت ابرهای تیره زندانی
زیر بار کینه پرپر شد ولی نفرین نکرد
در قفس ماند و کبوتر شد ولی نفرین نکرد
سلمان کیستید؟ مسلمان کیستید؟
با این نگاه، شیعهٔ چشمان کیستید؟