خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
آن صبح سراسر هیجان گفت اذان را
انگار که میدید نماز پس از آن را
صدای پای شما... نه، صدای بال میآید
کسی فراتر از امکان و احتمال میآید
جهان نبود و تو بودی نشانۀ خلقت
همای اوج سعادت به شانۀ خلقت
اینک زمان، زمان غزلخوانی من است
بیتیست این دو خط که به پیشانی من است