سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
چشمهایم را به روی هرکه جز تو بود بست
قطرۀ اشکی که با من بوده از روز الست
ای روی تو قبلۀ خلایق
یا حضرت کاشفالحقایق
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را