خبر این بود که یک سرو رشید آوردند
استخوانهای تو را در شب عید آوردند
دشمن که به حنجر تو خنجر بگذاشت
خاموش، طنین نای تو میپنداشت
هر چند قدش خمیده، امّا برپاست
چندیست نیارمیده، امّا برپاست
ای انتظارِ جاری ده قرن تا هنوز
بیتو غروب میشود این روزها هنوز