روزی که عطش به جان گلها افتاد
از جوش و خروش خویش، دریا افتاد
تو با آن خستهحالی برنگشتی
دگر از آن حوالی برنگشتی
دریا بدون ماه تلاطم نمیکند
تا نور توست، راه کسی گم نمیکند
ای پاسخ بیچون و چرای همۀ ما
اکنون تویی و مسألههای همۀ ما
تو همچون غنچههای چیده بودی
که در پرپر شدن خندیده بودی