پیراهن سپید ستاره سیاه بود
تابوت شب روان و بر آن نعش ماه بود
پشت غزل شکست و قلم شد عصای او
هر جا که رفت، رفت قلم پا به پای او...
با یک تبسم به قناریها زبان دادی
بالی برای پر زدن تا بیکران دادی
میآیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفتمنزلی که سفرها در او گم است
ای بسته به دستِ تو دل پیر و جوانها
ای آنکه فرا رفتهای از شرح و بیانها