سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
هر زمانی که شهیدی به وطن میآید
گل پرپر شده در خاطر من میآید
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را
نشسته سایهای از آفتاب بر رویش
به روی شانهٔ طوفان رهاست گیسویش