ای بحر! ببین خشکی آن لبها را
ای آب! در آتش منشان سقا را
سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
خدا در شورِ بزمش، از عسل پر کرد جامت را
که شیرینتر کند در لحظههای تشنه کامت را
آنکه با مرگِ خود احیای فضیلت میخواست
زندگی را همه در سایۀ عزّت میخواست
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را