آمادهاند، گوش به فرمان، یکی یکی
تا جان نهند بر سر پیمان یکی یکی
سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
تو کیستی که ز دستت بهار میریزد
بهار در قدمت برگ و بار میریزد
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را