هنوز طرز نگاهش به آسمان تازهست
دو بال مشرقیاش با اُفق هماندازهست
قندیل و شمعدان و چراغان
آیینه و بلور و کبوتر
تا آسمانت را کمی در بر بگیرد
یک شهر باید عشق را از سر بگیرد
در شهر مرا غیر شما کار و کسی نیست
فریاد اگر هم بکشم دادرسی نیست
کوه آهسته گام برمیداشت
پیکر آفتاب بر دوشش
نه جسارت نمیکنم اما
گاه من را خطاب کن بانو
جاده ماندهست و من و اين سر باقى مانده
رمقی نيست در اين پيکر باقى مانده
دور و بر خود میكشی مأنوسها را
اِذن پریدن میدهی طاووسها را